اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
808
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احد الا من ارتضى من رسول ، و چون علم ما را قصور بود ما را عارف شايست خواندن ؛ و چون علم حق تعالى را كمال بود عالم شايست خواندن ، و عارف نشايست خواندن . معنى اين سخن آن است كه چون خداى تعالى همه چيزها بدانست ماضى و مستقبل و وقت ظاهر و باطن و قريب و بعيد من غير ان العلم وى تعالى عالم بود . و چون ما همه آن بدانستيم قريب دانستيم و بعيد ندانستيم ، و شاهد دانستيم و غايب ندانستيم . و آنچه دانستيم به تعليم حق دانستيم ، عارفى صفت ما آمد . ثم قال : « و قال ابو سعيد الخراز المعرفة بالله هو علم الطلب لله من قبل الوجود له و العلم بالله هو بعد الوجود فالعلم بالله اخفى و ادق من المعرفة بالله » . گفت : معرفت به خداى عز و جلّ علم جستن خداى عز و جلّ است پيش از يافتن وى ؛ و علم به خداى عز و جلّ از پس يافتن است . پس علم باريكتر است و پنهانتر است از معرفت . و به قول ابو سعيد معرفت مقام مريدان است و علم مقام مرادان ، و مراد برتر از مريد . و معرفت مقام طالبان است و علم مقام مطلوبان ؛ و مطلوب برتر از طالب . از بهر آنكه مريد را آن بايد كردن كه خواهند . اگر يك قدمى و يك ذرهاى نه بر مراد دوست قدم زند ، راه ببندند و نيز وى را راه ندهند . و مراد آن كند كه وى خواهد . و مثال اين اندر انبيا عليهم السلام موسى بود و محمد عليها السلام ، كه موسى را خداى عز و جلّ آينده خواند و گفت : وَ لَمَّا جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا ؛ و محمد را برده خواند گفت : سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا ، آينده طالب بود و برده مطلوب . آينده مريد بود و برده مراد . آينده را آن بايد كردن كه ما خواهيم ؛ و با برده آن كنيم كه وى خواهد . لاجرم موسى كه آينده بود رضاى وى بايستش جستن تا گفت : وَ عَجِلْتُ إِلَيْكَ رَبِّ لِتَرْضى ، مصطفى عليه السلام برده بود ، رضاى وى طلب كردند چنان كه گفت : وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى . و موسى را عليه السلام على گفت و محمد را با ، [ در ] قصهء موسى گفت : وَ لِتُصْنَعَ عَلى عَيْنِي ، و به قصهء مصطفى گفت [ وَ اصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ ] فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنا ليس من يمشى برجل كمن يمشى اليه ليس من